ما رو برد تهران. داشتم میمردم از دلتنگی سوفیا و پارسا
. مدتها بود که گاهی به خاطر سوفیا بغض توی گلوم گیر می کرد و بهونشو می گرفتم اما بابایی و مامانی ناز نفس من، درگیر تعمیرات خونه بودن و از طرفی هم حال نداشتن با قطار و ماشین بریم و هزینه هواپیما هم گرون بود. تا اینکه بالاخره کارای خونه تموم شد و بابایی هم واسه یه دوره مدیریتی یه هفته ای عازم تهران شد. اونجا بود که مچشو گرفتم و به هر طریقی بود ازش قول گرفتم که بریم تهران و اونم مثل همیشه جلوی من کم آورد
سه روز لعد از رفتن بابایی به تهران، من و می می ناز نفسم به همراه خرسی پشمالوی خوشگل بوس بوسی، روز دوشنبه 6 دی با پرواز ماهان و یه ساعتی معطلی داخل هواپیما رفتیم تهران. من که به بابایی میگفتم : میترسم انقدر دیر بشه که امشب نرسیم تهران
. از طرفی کلی بابایی بهم توضیح داد که امشب فقط عمو نیما و بابابزرگ و مامان بزرگ هستن و خبری از سوفیا و پارسا نیست.
بگذریم. اون شب با اسقبال بابایی و بابابزرگ، رسیدیم خونه و فردا صبح من موندم و مامان بزرگ و مامانی و یه پارسای شیطون که دخلمو آورد. قرار بود عصر بریم خونه عمو مهدی تا من سوفیا رو ببینم اما نشد و رفتیم خونه عمه نسیم. من هم بی تعارفجلوی عمع نسیم میگفتم: پارسا به چه دردم میخوره من واسه دیدن سوفیا اومدم و کلی بابایی مجبور بود ماست مالی کنه
هر چند حق داشت. من دلم واسه پارسا هم تنگ شده بود و هر چی اونا میگفتن پارسا هنوز کوچولوئه باورم نمیشد.
اون شب هم گذشت و خداروشکر فردا عصر رفتیم خونه عمو مهدی. با دیدن سوفیا، دو نفریهمدیگرو بغل کردیم و کلی اون شب بازی کردیم. بیرون هم رفتیم و اونجا هم کلی خوش گذشت. اما موقع خداحافظی من کلی گریه کردم.
حدود ساعت 12 شب بود که عمو مهدی زنگ زد و گفت سوفیا هم کلی گریه کرده و بهش قول دادن فردا بیارنش تا بازهم با من بازی کنه. منم که موضوع رو فهمیدم کلی خوشحال شدم
فردا صبح مجددا" در خدمت پارسا بودم و کلی هم نق زدم و ظهر سروکله سوفیاجونم پیدا شد. مامان و بابا هم نبودن. کلی با هم بازی کردیم و انقدر نق زدیم که طفلک عمه نسیم مجبور شد پارسا رو ببره. مامان بزرگ ما رو هم برد و باز هم ساعت خداحافظی رسید. ساعت 17 عصر بود که موقع خداحافظی رسید و من تا خود فرودگاه گریه کردم اما وقتی بابایی جلوی فرودگاه بهم گفت به چیزای خوب فکر کن، سی ثانیه وایستادم و بعد خندیدم و ورق برگشت. کلی به خاطر این کارم تشویقم کردن و یه بستنی هم جاییزه گرفتم.
البته فرداش با ایمو به سوفیا وصل شدم تا آروم بگیرم.....
منو پارسا کوچولو توی خونه عمه نسیم

سوار بر ماشین پارسا

من و سوفیای عزیزم در حین خاله بازی


دو تا دختر آرایش کرده خوشگل

عمو مهدی در حال کباب درست کردن و ما هم در حال آتیش بازی


عکس هنری جلوی خونه سوفیا قبل از رفتن به هایپراستار


تفریح در هاپر استار راستی مامانی ناز دو تا خرگوش خرید از مشهد.یکی واسه من یکی هم سوفیا. سوفیا اسمشو گذاشت : دلارام


اینم از لحظه سخت وداع با سوفیاجونم

بستنی خوردن با لذت تمام در فرودگاه مهرآباد

