قضیه از این قراره که به اصرار بابا (من حالشو نداشتم) و موافقت می می
ما صبح جمعه عازم پارک خورشید شدیم و واقعا" واسم لذت بخش بود که یه جاهایی رو تنهایی و یه جاهایی رو با مامانی کوه نوردی کردم. البته یه بارم خوردم زمین و دو سه متری غلطیدم . البته بابایی داشت از صحنه کوه نوردی من فیلم می گرفت و به دادم رسید.
اونجا واسم یه بادبادک خوشگلم خرید که کلی بای کردم و واسه اولین بار بود که بادبادک خودمو توی آسمون می دیدم. البته نخش کوتاه بود و قرار شد واسم نخ بزرگتری بخرن تا دفعه بعد بتونم بهتر حال کنم.
البته باید در جریان باشید که بعدش بابایی منو برد پارک نزدیک شرکت و از اونجا هم رفتیم رستوران قصر.
تیپ من در حال رفتن به کوه نوردی



هوا سرد بود و مجبور شدم کلاه بابایی رو سرم کنم. ببینید من چقدر قهرمانم


ژستهای ویژه من

صعود من به تنهایی

.jpg)
از همون کوچولویی هم دوست داشتم با سنگا، قصر درست کنم.

من کشف کردم که اگر یه بخش تازه ای از گیاها رو روی یه سنگ بزارم و با سنگ دیگه ای روش بزنم آّ میاد ازش بیرون
. بابا و مامان از این کشف من خیلی خوشحال شدن و تشویقم کردن

من خیلی خسته و داغونم

