هیچ وقت اینجوری نمی شدی. به قول خودت این دفعه دیگه سرم خاله عارفه جواب نداد. چون درسته که بعد از سرم زدن، دیگه استفراغ نکردی اما هنوز تب و از همه مهمتر بی اشتهایی وجود داشت.
سه شنبه که از مسابقات فوتسال (سرپرست فوتسال پیشکسوتانم
) اومدم خونه صحنه ای دیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم. مامانی مهربونت در حالی که غصه توی چشاش موج می زد، وسط خونه داشت به زور توی دهنت چیزی می ریخت تا بخوری و تو هم اوج بی حالی و خستگی. اما به قول مامانی با دیدن من از این رو به اون رو شدی . سرحال و قبراق.
روز چهارشنبه رو موندم خونه و مامانم کلی اسباب بازی از توی انباری آورد بیرون و حسابی با هم مشغول شدیم. اما بعدازظهر که شد دیدیم اینجوری فایده نداره چون حتی همبرگزم نمی خوردی. لابتم از خشکی خون میومد. واسه همینم رفتیم دکتر. مامان به هزار زجمت دکتر رو راضی کرد که سرم بنویسه. ( جالبه که نمی نوشت و می گفت هر وقت اشتها داشته باشه می خوره) اما یه جمله طلایی مامان دکتر حلال همه مشکلات بود. اوم به صورت خصوصی بهت گفت که اگر غذا نخوری می میری و تو هم بهم گفتی که کباب می خوای و خدا روشکر دیگه به سرم نیاز پیدا نکردی و نگهش داشتیم واسه دفعه بعد
راستی خاله خاله عارفه هم از شمال اومده مشهد. اونم کلی غصتو خورد. یکی دو تا چیزم تجویز کرد (مثل 4 گل و ترکیب نبات و خاک شیر و...) که نبات و خاکشیرشو بهت دادیم و خوب بود. دست خاله و عمو و هم درد نکنه که همیشه کنارمونن. اما راستشو بخوای از باباجونت نازاحتم که اصلا" به ما سر نزد.

دخترکم درسته که هنوز اشتهات کاملا" باز نشده اما خدا روشکر خوب شدی. قدر مامانتو بدون واقعا" دوست داره و برات زحمت می کشه عسلکم.

