اول از همه یه نگاهی به طبیعت زیبای اون روز بندازیم

اینم از دخمری من با کوله پشتیش. مهربون من،یه چند تایی توش اسباب بازی گذاشتی و اگه اشتباه نکنم ماروپلش فقط استفاده شد.


جایی که نشسته بودیم دقیقا" روبروی این ابشار مصنوعی خوشگل بوذ.


صبح رو با خوردن شروع کردیم.

یکی از بازیات اون روز، لی لی بود که از نادیا یاد گرفته بودی

یکی دیگه از بازیاتم رفتن توی این کلبه چوبی زیبا، با دو سه تا بچه دیگه بود.



داشتی توی کلبه بازی می کردی که اتفاق جالبی افتاد. یه پروانه رنگی دیدیم. این اتفاق ز اونجایی جالب بود که تو قبل از اومدن آرزو می کردی پروانه ببینی. نه تنها پروانه دیدی بلکه رنگی هم بود و تازه یه لحظه روی شونه هاتم نشست دختر پاک من. باور کن استثناء بود. اصلا" پروانه هه انگار اومده بود با تو دوست بشه. 


اینم یه عکس از پروانه رنگی زیبا روی درخت (البته زوم کردم)

موقع ظهر جامونو عوض کزدیم تا بریم قسمت ورزش بزرگترا(به قول تو). تا هم تو بازی کنی و هم غذا بخوریم

اما یه چیزی اینوری تو رو متعجب کرد و کالباس به دست شدی

بله. یه گربه شیطون و شکمو که تو مدام بهش کالباس دادی و به زحمت تونستیم ردش کنیم.

تا نیم متریمون اومده بود و من مثل همیشه نگران بودم که برات اتفاقی بیفته. اما بالاخره رفت. جالبه فقطم کالباس که مینداختی میخورد.

این عکس های هنری رو هم حال کن




