توسط بابا مجتبی
| سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ | 16:34
دخمری من سلام. برای دومین توی یه هفته گذشته رفتیم طرقبه و کلی حال کردیم. امروز تعطیل بود و من و تو از ۸ و نیم صبح مشغول کاردستی درست کردن شدیم. با سروصدای ما مامانی مهربونت از خواب بیدار شد و معلوم بود کلی دلش گرفته. واسه همین اول رفتیم خواجه ربیع و سری به دایی امین زدیم و بعدم توی بارون زیبایی که از عصر دیروز شروع شده بود رفتیم به سمت طرقبه. خیلی هوا خ بود و واقعا رانندگی و دیدن مناظر حال میداد. طبق وعده قبلی یه بلال کاسب شدی و بعدشم رفتیم یه رستوران، آش رشته خوردیم. آخه می می هوس کرده بود. توی مسیر برگشت رفتیم تیراژه و کلی خرید واسه تو و مامانی کردیم(چون مامانی همیشه به فکر خرید واسه تو و منه باهاش شرط کردم که اگه واسه خودش خرید میکنه میریم). الانم تو داری کاردستی درست میکنی و منم مثل یه جنازه نشستم و میخوام نماز عصرمو بخونم.
عاشقتم و خوشحالم که یه روز خوبو داشتیم.
ژست های دخترکم در رستوران دره پیتی که انتخاب کرده بودیم


دختر مهربونم آروم و قرار نداره


و آش خوشمزه. جالب اینجاست که 5 دقیقه بعد از اینکه رسیدیم دیدیم دارن با قابلمه از بیرون آش میارن. یاد چند سال پیش افتادم که من و مامانی رفه بودیم کله پاچه بخوریم. انقدر زود رفتیم که فروشنده مغازه رو سپرد به ما و رفت نون سنگکاشو بیاره
