8 اسفند امسال هم، مامانی رو سورپرایز کردیم. از مامانی خواستم بیاردت شرکت و اونجا با هم نقشه کشیدیم. قرار شد تا موقع برگشتنت از کلاس زبان به مامانی چیزی نیگیم (و انصافا" هم تو چیزی نگفتی)، من دو تا کادوی عاشقانه کوچولو واسش بخرم از طرف خودم و تو، مهمون من بریم سینما (بلیطشو از روز قبل رزرو کرده بودم) و مهمون تو بریم رسوران (به شرطی که پولشو بهت پس بدم تا توی سفر احتمالمون بتونی خرجش کنی
).
عصر وقتی از کلاس زبان برگشتید، من و تو رفتیم توی اتاقم و بعد با دو تا کادو اومدیم بیرون و داد زدیم : ولنتاین مبارک. مامانی حسابی سورپرایز شده بود. فکر می کرد یادم رفته. بعدش که فهمید دو تایی برنامه ریزی رستوران (اونم مهمون دلارام کوچولو) و سینما رو هم کردیم حسابی شوکه و خوشحال شد.
جالبه که چند تیکه لباس واسه خودش خریده بود. می گفت: دیدم تو که یادت نیست، خودم واسه خودم خرید کردم
شب خوبی بود.
اینم رونمایی از عکس مامان خوشگلت

