توسط بابا مجتبی
| یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۷ | 19:41
دخترک من سلام. مدتها بود بابابزرگ و مامان بزرگ می گفتن دلشون واست تنگ شده و ماهم برناممون جور نمیشد تا بریم با هم تهران. واسه همینم بالاخره اونا اومدن مشهد و چند روزی پیش ما بودن. تو رو یه دل سیر دیدن و رفتن. جوری برنامه ریزی کرده بودیم که در تعطیلات کلاس زبانت بیان و همین باعث شد که تو هم حسابی حال کردی. توی مدتی که مشهد بودن، رفتیم طرقبه و چای زدیم. رفتیم رستوران حاج حسن و به نهار مشتی زدیم و یه بارم با هم رفتیم پارک نزدیک شرکت. البته دو بارم حرم بردمشون که تو و مامانی نیومدین. البته یه بار موقع برگشتن از حرم واست کتاب خریدم و کاسبیت خوب بود.
چای خوردنمون در طرقبه (مامانی مهربونت
نیومد تا غذا درست کنه)

محوطه بیرونی رستوران حاج حسن بعد از خوردن نهار مشتی (موقع ظهر شنبه، آخرین روز موندن بابابزرگ و مامان بزرگ در مشهد) مرخصی گرفتم و رفتیم رستوران)

یه عکس باحالم واست دارم: قاطی کردن خودت وسط بابابزرگ و مامان بزرگ (اونا نشسته بودن و بعدش تو یه دفعه اینجوری رفتی وسطشون)
