توسط بابا مجتبی
| چهارشنبه دهم بهمن ۱۳۹۷ | 19:42
دخترکم سلام. دو روز پیش ساعت 7:30 با نگرانی از خواب بیدار شدم و دیدم تو خواب موندی. رفتم مامان رو از خواب بیدار کنم اما دیدم با خونسردی نشسته
. تازه فهمیدم که اولا" ساعت 9:30 صبحه و من کلی خواب موندم و دوم اینکه به خاطر آلودگی مدرسه ها تعطیله و واسه همینم مامانی بیدارت نکرده. این شد که مرخصی گرفتم (به قول خودمون، جمعه کردم) و با هم رفتیم تا خرید عید شما رو شروع کنیم.برنامه ای که می خواستیم انجام بدیم ولی فرصت نمیشد. روز خیلی خوبی بود. کلی خرید کردیم و خوش گذروندیم. تو هم بازی کردی و خوراکی زدی به بدن. نهارم رفتیم به انتهای طرقبه و شله خوردیم. حدود 4 عصر رسیدیم به فروشگاه اتما و خریدامون رو انجام دادیم تا آماده بشیم واسه مهمونامون که قرار بود فرداش بیان : بابابزرگ و مامان بزرگ.
