مهربون بابا سلام. دیروز واست خیلی خاص بود. هم صبح یه دور توی پارک ملت راه رفتی و هم شب. اونم تویی که خیلی با پیاده روی میونه ای نداری. قصیه صبح رو که مامانی واست نوشته توی وبلاگ. اما داستان شب اینه که ما قراره اسم تو رو کلاس صخره نوردی بنویسیم. رفتیم پارک ملت تا ته و توشو در بیاریم و یه تستی هم بکنی. بعدش یه مقدار توی شهربازی دور زدیم تا پول ورودیمون حلال بشه. بعدش اسب سواری کردی و از اونجام یه اسباب بازی کوچولو واست خریدیم. به عشق بازی با اون و به خاطر هوای فوق العاده عالی و خنک ( بر خلاف روزای قبل) ، باهامون راه اوندی و هر چند خسته شدی ولی کم نیاوردی. خیلی خوب بود و خوش گذشت و ساعت ۱۲ شب رسیدیم خونه. ساعت حدود ۱.۵ خوابیدیم. جنابعالی مثل همیشه تا ظهر خواب بودی و منم ساعت ۶ رفتم سر کار. عاااااشقتم. خیلی ما خوشبختیم.

.jpg)