توسط بابا مجتبی
| جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 10:36
سلام دخترکم. اواخر خرداد من و تو و مامانی و مامان جون و باباجون رفتیم انتهای شاندیز. تا حالا تو رو اونجا نبرده بودیم. جای خوبی بود ولی متاسفانه خیلی خیلی کثبف بود و مردم هر چی دستشون بود رو روی زمین انداخته بودن. البته تو خوش گذروندی. من و مامانی هم همراه با تو کلی پیاده روی کردیم. اون روز صبحانه توی شاندیز خوردیم و نهار هم کباب زدیم به بدن.
بچه ها خیلی باحالن. تا یه بچه ای یه اسباب بازی دستشه سریع میشه محور توجه اونها و سعی می کنن باهاش رفیق شن.
ژستهای زیبای دخترم
و باز هم دلارام و بازهم سنگ بازی
این پل چوبی قبلا" که ما رفته بودیم نبود و ظاهرا" تازه زدن